گل می ریخت...
گل می ریخت...
باستانی پاریزی
یاد آن شب که صبا در ره ما گل می ریخت
بر سر ما ز در و بام و هوا گل می ریخت
سر به دامان منت بود و ز شاخ گل سرخ
بر رخ چون گلت،آهسته صبا گل می ریخت
خاطرت هست که آن شب همه شب تا دم صبح
گل جدا،شاخه جدا،باد جدا گل می ریخت
نسترن خم شده لعل تو نوازش می داد
خضر گویی به لب آب بقا گل می ریخت
زلف تو غرقه به گل بود و هر آنگاه که من
می زدم دست بدان زلف دو تا گل می ریخت
تو فرو دوخته دیده به مه و باد صبا
چون عروس چمنت بر سر و پا گل می ریخت
گیتی آن شب اگر از شادی ما شاد نبود
راستی تا سحر از شاخ،جدا گل می ریخت؟
شادی عشرت ما باغ گل افشان شده بود
که به پای تو و من از همه جا گل می ریخت
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آبان ۱۴۰۱ ساعت 16:6 توسط سیدحسین دقیق
|