تاب تنهائیم نیست...
تاب تنهائیم نیست...
محمد حسین جلیلی کرمانشاهی
"بیدار"
می روم از کویش اما تاب تنهائیم نیست
گر شکیبایی تو ای دل،من شکیبائیم نیست
همچو نی از بند بندم ناله می آید برون
فاش گویم دور از آن لب تاب تنهائیم نیست
زلف خود را باز جو،در سینه من نیست دل
روزگاری شد خبر زین مرغ هر جائیم نیست
یک نظر دیدیم رویش را و از خود رفته ایم
فرصتی تا بار دیگر ما بخود آئیم نیست
من تنی رنجور و بار هجر سنگین است و سخت
رحمی ای نامهربان بالله توانائیم نیست
چون حبابی دیده بگشودیم و در دریا شدیم
هر چه هست از اوست حرفی از من و مائیم نیست
من نه جغدم تا به کرمانشاه ویران جا کنم
طوطیم "بیدار" از آن ذوق شکر خائیم نیست
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۰ ساعت 17:13 توسط سیدحسین دقیق
|